|
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با یاد کوههای پر برف قفقاز خود را سرگرم کند یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کُند کند یا برهنه در برف دیماه فروغلتد و به آفتاب تموز بیاندیشد نه هیچکس! هیچکس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد! از آن است که خیال خوبیها درمان بدیها نیست بلکه صد چندان به زشتی آنها می افزاید. "ویلیام شکسپیر"
تو کجایی؟! در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی؟! من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام! کنار تو! تو کجایی؟! در گستره ی ناپاک این جهان تو کجایی؟! من در پاک ترین مقام جهان ایستاده ام! بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید برای تو!
دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک کن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاک کن و گچ های رنگی کنار تخته
برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جا نگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوان های آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لی لی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خنده های معلم و عصبانیتش
برای کارنامه....
نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی ام را جا
گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب
کند؟
گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو تا بدان جا برمت که می خواهی زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری، زورقی که هیچ گاه واژگون نشود به هر اندازه که نا آرام باشی یا متلاطم باشد دریایی که در آن می رانی
آدم های ساده را دوست دارم همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند همان ها که برای همه لبخند دارند همان ها که همیشه هستند برای همه هستند آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد عمرشان کوتاه است بس که هر کسی که از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد آدم های ساده را دوست دارم بوی "ناب آدم" می دهند!
درخت هر چه سالخورده تر باشد سترگ تر است و پر ارزش تر. ریشه اش هر چه عمیق تر، پا در جای تر در برابر توفان. شاخسارش هر چه انبوه تر، پناهش امن تر. تنه اش هر چه به نیرو تر، تکیه گاهی اطمینان بخش تر. تاجش هر چه برتر، سایه اش دعوت کننده تر. هر حلقه اش نشان نمایانی است، از روزگاری که پس پشت نهاده: همچون چینی بر چهره یی!
من ندانم که کی ام من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگی ام "حمید مصدق"
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و
به آنها گفت:
-شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی
نیستید
. نه کسی شما را اهلی
کرده نه شما کسی را.
درست همان جوری هستید که روباه من بود
روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر.
او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک
است
گلها حسابی از رو رفتند
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید.
برایتان نمیشود مُرد.
. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش
دادهام،
چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط وست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی
که میبایست شبپره بشوند)،
چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا
خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام،
چون او گلِ من است.
باید ایستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگـــــــــــر بی گـــــاه به در کوفتـــنت پاسخی نمی آید کوتــــــــــــاه است در ، پس آن به که فروتن باشی آیینه ای نیک پرداخته تواند بود آن جـــــــــــــــــا، تا آراسته گی را پیش از در آمدن در خود نظری کنی هرچند غلغله ی آن سوی در زاده ی توهّم توست ، نه انبوهی مهمانان ، که آن جا تو را کســــی به انتظـــــــار نیـــست ...
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم و گرنه می شکنیم بال های دوستی مان را
برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم تا انسان را در کنار خود حس کنم. آن سوی ستاره من انسانی می خواهم: انسانی که مرا بگزیند انسانی که من او را بگزینم. انسانی که به دستهای من نگاه کند انسانی که به دستهایش نگاه کنم انسانی در کنار من تا به دستهای انسانها نگاه کنیم انسانی در کنارم، آینه ئی در کنارم تا در او بخندم، تا در او بگریم.
عشق را مجالی نیست حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت می دارد...
دانه می چید کبوتر، به سر افشانی بید لانه می ساخت پرستو، به تماشا خورشید صبح از برج سپیداران می آمد باز روز با شادی گنجشکان می شد آغاز نغمه سازان سراپرده دستان و نوا روی این سبزه گسترده سراپرده رها دشت، همچون پر پروانه پر از نقش و نگار پر زنان هر سو پروانه رنگین بهار مهر، چون مادر می تابد سرشار از مهر نور می بترد از آینه پاک سپهر می تپد گرم، هم آواز زمان قلب زمین موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین ابر می آید سر تا پا ایثار و نثار سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار رود می گرید تا سبزه بخندد شاداب آب می خواهد جاری کند از چوب، گلاب خاک می کوشد تا دانه نماید پرواز باد می رقصد تا غنچه بخواند آواز مرغ می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ مهر می خواهد تا لعل بسازد از سنگ تاک صد بوسه زخورشید رباید از دور تا که صد خوشه چو خورشید برآرد انگور سرو، نیلوفرنشکفته نو خواسته را می دهد یاری تا کز شاخه بیاید بالا سر خوشانند ستایشگر خورشید و زمین همه مهر است و محبت، نه جدال است و نه کین اشک می جوشد در چشمه ی چشمم ناگاه بغض می پیچد در سینه ی سوزانم، آه پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم؟ به خود آییم و بخواهیم که: انسان باشیم. فریدون مشیری
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد، که مرا زندگانی بخشد چشم های تو به من آرامش می بخشد. و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی.
برف می بارد؛ "سیاوش کسرایی"
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند چه تلخ قصه ای است قصه ی عادت.
بچه که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلب ها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم. دنیا را ببین... بچه که بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شده ایم از چشم هایمان می آید بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو می دیدن بزرگ شدیم هیچکی نمی بینه بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم بزرگ که شدیم تو خلوت بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون میشکنه بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی، بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه ی دوست داشتنمون تغییر کنه بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یه ساعت بعد یادمون می رفت بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو ذهنمون میمونه و آشتی نمی کنیم. بچه که بودیم گاهی با یه تکه نخ سرگرم می شدیم بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه. بچه که بودم بزرگ ترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم بچه که بودیم تو بازی هامون همش ادای بزرگترها رو در می آوردیم بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر می گردیم به بچگی بچه بودیم درد دلها رو به هزار ناله می گفتیم، همه می فهمیدند بزرگ که شدیم درد دل رو به هزار زبون به همه میگیم، هیچ کس نمی فهمه بچه بودیم دوستیامون تا نداشت بزرگ که شدیم همه ی دوستیامون تا داره بچه که بودیم بچه بودیم بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم...
بوی عیدی، بوی توپ بوی کاغذ رنگی، بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم. شادیِ شکستن قلکِ پول وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناسِ تا نخورده ی لای کتاب با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم. فکر قاشو زدن یه دختر چادر سیاه شوق یک خیز بلند از روی بته های نور برق کفش جفت شده تو گنجه ها با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم عشق یک ستاره ساختن با دو لک، ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب، با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم. بوی باغچه، بوی حوض عطر خوب نذری شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم با اینا خستگیمو در می کنم.
و خداوند روز اول آفتاب را آفرید روز دوم دریا روز سوم صدا را روز چهارم رنگ ها را روز پنجم حیوانات روز ششم انسان را روز هفتم خداوند با خود اندیشید : دگر چه چیزی را نیافریده ام؟! پس تو را برای من آفرید... تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که اب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به ارزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطر دود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تو را برای لبخند تلخ لحظه ها و پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه ی قلب پاکت دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم...
آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یك نفر در آب دارد میسپارد جان. یك نفر دارد كه دست و پای دائم میزند، روی این دریای تند و تیره و سنگین كه میدانید. آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن، آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید، كه گرفتستید دست ناتوان را تا توانی بهتر را پدید آرید، آن زمان كه تنگ میبندید، بر كمرهاتان كمربند، در چه هنگامی بگویم من؟ یك نفر در آب، دارد میكند بیهوده جان قربان! آی آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید! نان به سفره، جامهتان بر تن؛ یك نفر در آب میخواند شما را. موج سنگین را به دست خسته میكوبد، باز میدارد دهان، با چشم از وحشت دریده، سایههاتان را ز راه دور دیده، آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بیتا بیش افزون، میكند زین آبها بیرون، گاه سر، گه پا. ای آدمها! او ز راه دور این كهنه جهان را باز میپاید، میزند فریاد و امید كمك دارد؛ آی آدمها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید! موج میكوبد به روی ساحل خاموش، پخش میگردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش، میرود نعرهزنان. وین بانگ از دور میآید: ـ «آی آدمها»... و صدای باد، هر دم دلگزاتر، در صدای باد، بانگ او رهاتر، از میان آبهای دور و نزدیك باز در گوش آید این نداها. ـ «آی آدمها»
چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس و چه اندازه عجیب است، روز ابتدای بودن و چه اندازه شیرین است امروز روزی که تو آغاز شدی... داداشی عزیزم جزیره جان سالروز شکفتنت مبارک.
بگویید که بر گورم بنویسند: زندگی را دوست داشت، ولی آن را نشناخت. مهربان بود ولی مهر نورزید. طبیعت را دوست داشت، ولی از آن لذت نبرد. در آبگیر قلبش جنب و جوش بود، ولی کسی بدان راه نیافت. در زندگی احساس تنهایی می نمود، ولی هرگز دل به کسی نداد. و خلاصه بنویسید: زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن.
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم پیش از آن که پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم برآنم که عشق بورزم، بر آنم که باشم. در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند مَنند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند، تا دریابم شگفتی کنم باز شناسم که ام که می توانم باشم که می خواهم باشم، تا روزها بی ثمر نماند ساعت ها جان یابد و لحظه ها گرانبار شود هنگامی که می خندم هنگامی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی حقیقت که راهی ست ناشناخته پر خار، نا هموار، راهی که، باری در آن گام می گذارم که در آن گام نهاده ام و سر بازگشت ندارم بی آنکه دیده باشم شکوفایی گل ها را بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات اکنون مرگ می تواند فراز آید. اکنون می توانم به راه افتم. اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام.
موطن آدمی را بر هیچ نقشه یی نشانی نیست موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش می دارند.
اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد؛ مهم نیست که او مال تو باشد. مهم این است که فقط باشد؛ زندگی کند؛ لذت ببرد و نفس بکشد. در زمانی که وفا قصه برف تابستان است و صداقت گل نایابی دور چشمان پاک شقایق ها عابر بی عاطفه غم جاریست به چه کس باید گفت ... با تو انسانم و خوشبخت ترین!؟
دشت هایی چه فراخ ! کوه هایی چه بلند ! در گلستانه چه بوی علفی می آمد ! من در این آبادی ،پی چیزی می گشتم : پی خوابی شاید، پی نوری ،ریگی ،لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود ،که صدایم می زد. پای نی زاری ماندم،باد می آمد ،گوش دادم : چه کسی با من حرف می زد ؟ سوسماری لغزید. راه افتادم . یونجه زاری سر راه ، بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک . لب آبی گیوه های را کندم ،و نشستم ، پا ها در آب: "من چه سبزم امروز و چه اندازه ی تنم هوشیار است! نکند اندوهی ،سر رسد از پس کوه چه کسی پشت در ختان است هیچ ،می چرد گاوی در کرد. ظهر تابستان است سایه هایی بی لک گوشه ای روشن و پاک کودکان احساس !جای بازی اینجاست. زندگی خالی نیست: مهر بانی هست ،سیب هست ایمان هست. آری تا شقایق هست زندگی باید کرد. در دل من چیزی است ،مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه . دور ها آوایی است که مرا می خواند."
تنها آن که بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی دهد، از شادی لبخند بهره می تواند داشت. آن که جای کافی برای دیگران دارد. صمیمانه تر می تواند با دیگران بخندد. با دیگران بگرید.
|
About
بزرگترها اگر به خودشان باشد Archivesفروردین 1391اسفند 1390 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 Links
جزیره
|